راسکلنیکف دوباره به فکر پیرزن افتاد،این پیرزن لعنتی مثل زالو داره خون مردم و میمکه...وای خدا چجوری میتونم از این وضعیت بی پولی فرار کنم!
-چرا اینقد خیره شدی،چی و داری نگاه میکنی؟!
راسکلنیکف انگار صدای شازده کوچولو رو نمی شنید،اما یک لحظه به او نگاه کرد و دوباره به افکار خودش برگشت،خواهرم بخاطر من داره با یک پیرمرد بداخلاق ازدواج میکنه!ولی من نمیذارم این اتفاق بیفته...
شازده کوچولو با خودش گفت،حتما گلش پژمرده شده..
-تو گل داری؟؟
-چی!!گل...راسکلنیکف در حالی که از روی نیمکت بلند میشد گفت،برو خونتون هوا داره تاریک میشه
-خونه ی من خیلی دوره..میتونم با تو بیام؟
-با من..آخه من...اگه خیلی دوره حتما یکی تو رو تا اینجا آورده!پس اون کجا رفته؟ها!
-نه من خودم تنها اومدم..
راسکلنیکف با تعجب به صورتش نگاهی کرد و زیر لب زمزمه کرد،این بچه ی خیلی عجیبیه،کاملا معلومه اینجایی نیست...ولی آخه کی اینو آورده!!
-تنها اومدی،تو ی بچه ای چطور تنها اومدی!!؟نه تو ی کلکی تو کارته!!
-کلک!!!چه کلمه ی عجیبی!!کلک یعنی چی؟
-واقعا مسخرست،،،
چرا من باید به حرفای این بچه اهمیت بدم،بهتر هر چه زودتر به خونه برگردم!
این داستان ادامه دارد...
بنظر شما میتونم رمان نویس خوبی بشم؟
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان