بوپالوس آنقدر مورد توهین های بدی قرار گرفت که خودش را کشت
هیپوناکس (Hipponax) شاعر بود یا حداقل یونانیان به خاطر نبودن کلمه بهتر او را شاعر مینامند. اما او در مورد گلها و سنجاقکها چیزی نمینوشت. او در شعرهایش به ندرت کلماتی میگفت که به فضولات انسانی یا رفتارهای جنسی و مسخره کردن دیگران اشارهای نداشته باشد. هم چنین او یکی از زشتترین مردان تاریخ بود، بنابراین شاید جای تعجب نباشد که وقتی از عشق واقعی خود خواستگاری کرد پاسخ رد شنید. بیشتر افراد در چنین مواقعی دنبال شخص دیگری میگردند، اما هیپوناکس این کار را نکرد و مجموعه شعری در توهین به پدر معشوقش «بوپالوس» نوشت که آنقدر زشت و زننده بود که منجر به خودکشی او شد. بیشتر اهانت های هیپوناکس در طول زمان گم شده اند، اما چند قطعه باقی مانده کافی هستند که بتوان جای خالی آنها را هم پر کرد.


دراکو با هدیه خفه شد
مردی که قوانین سختگیرانه را وضع کرد به یکی از عجیبترین روش هایی مرد که به فکرتان هم نمیرسد. دراکو (Draco) مردی بود که معتقد بود حتی مجازات دزدیهای کوچک مرگ است بااین حال آنقدر محبوب بود که به معنای واقعی کلمه زیر بار محبوبیتش خرد شد. دراکو در تئاتر آگینا بود که طرفدارانش تصمیم گرفتند به او بفهمانند چقدر دوستش دارند؛ بنابراین شروع به پرتاب کلاه ها، لباسها و رداهایشان به سمت او کردند. این روشی بود که یونانیان باستان قدردانی خود را نشان میدادند: لباس هایشان را درمی آوردند و به سمت شما پرت میکردند. اما طرفداران دراکو کمی زیاده روی کردند و او زیر قدردانی آنها کاملا خفه شد.


توسیدیدس حین نگارش تاریخ کشته شد
توسیدیدس (Thucydides) تاریخ جنگ پلوپونزایی را نوشت که یکی از معتبرترین منابع جنگی است که داریم. او هم چنین یکی از قابل اعتمادترین منابع تاریخ یونان باستان است. توسیدیدس یکی از معدود کسانی بود که داستان هایش را با موجودات افسانهای و شایعات پر نکرد. به همین دلیل شرم آور است که کسی او را درست وسط نوشتن تاریخ بکشد.
توسیدیدس در واقع در جنگ پلوپونز مبارزه کرده بود، اما به خاطر شکست در دفاع از شهرش از یونان بیرون انداخته شد. او سالها در تبعید سپری کرد و در آنجا به گرداوری تاریخ میپرداخت تا اینکه یک روز حکم شد که او میتواند برگردد. توسیدیدس هم مشتاقانه به سرزمینش یونان بازگشت؛ اما به قتل رسید. ما دقیقا جزئیات را نمیدانیم، جز اینکه یک نفر او را در راه و در حال نوشتن کشته است. کتاب او تا به امروز درست در جایی به پایان میرسد که هرگز به پایان نرسید.

وقتی ارتش پیرهوس در خیابان میتاختند پیرزن از روی پشت بام تماشا میکرد. پسرش میخواست نیزه خود در زره سینه پیرهوس فرو کند به همین دلیل پیرهوس به او حمله کرد تا او را بکشد، اما نمیدانست مادر این مرد در حال دیدن اوست و به هیچکس اجازه نمیدهد به پسرکوچولویش آسیبی برساند. پیرزن یک کاشی روی سر پیرهوس انداخت که مهرههای او را خرد کرد و او را از روی اسب به زمین انداخت و کشت.


وقتی آشیلیوس در سیسیل بود یک عقاب در حالی که یک لاکپشت با خود میبرد روی سرش پرواز میکرد. این نوع عقابها دوست دارند طعمه خود را روی سنگ رها کنند تا لاکش شکسته شود. وقتی عقاب سر طاس و براق آشیلیوس را دید آن را با سنگ اشتباه گرفت و لاکپشت را رها کرد. اما به جای لاک لاکپشت سر آشیلوس خرد شد و مرد.

امپدوکلس خودش را در آتشفشان انداخت تا جادوانه شود
امپدوکلس (Empedocles) روز آخر عمرش زنی را درمان کرد که هیچ پزشک دیگری نمیتوانست او را درمان کند. او فکر کرد این گواه روشنی است که ثابت می کند او یک خداست؛ بنابراین ۸۰ نفر را جمع کرد از یک کوه آتشفشان بالا رود و اعلام کرد که اکنون جادوانه شده و سپس به داخل آتشفشان پرید. او هرگز از آنجا خارج نشد و بسیاری او را یک شخص دیوانه نامیدند. اما ما امروز پس از گذشت ۲۵۰۰ سال از مرگش میگوییم هریک از مردان این لیست راهی به سوی جاودانگی یافتند.

برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان