بازجویی از یکی از مهاجمین به سفارت عربستان در تهران
بازجویی از یکی از مهاجمین به سفارت عربستان در تهران
-خب چی شد که حمله کردین؟
-ما؟ ما که حمله نکردیم آقا...اونا حمله کردن.
-کی حمله کرد؟
-عربستان دیگه...حمله کرد..
-عربستان به کجا حمله کرد؟
-به خلیج فارس..ملواناشونو گرفتیم بازداشت کردیم دیگه…
-اون ملوانا آمریکایی بودن..ربطی به عربستان نداشتن اصلا…
-جدی میگین؟ ببین حاجی خیلی گذشته از اون موقع ما هم هوش و حواس نداریم اصلا…یه راهنمایی کن...
-اعدام…
-آهان حالا یادم اومد...یه کم وقت بده الان همشو میگم برات...این عربستان نامرد زد شیخ دمرو اعدام کرد ما هم شاکی شدیم دیگه..
-شیخ چی چی؟
-شیخ دمر دیگه...واقعا چقدر مرد شریفی بودن ایشون...خیلی ناراحت شدم من…
-شیخ دمر نه…
-شخ کمر؟
-شیخ نَمر؟
-اهان...همین.. چه اسم زیبایی هم داشت خدا بیامرز….داداش دمر و نمر و کمر نداره ظلم ظلمه...ما طاقت ظلمو نداریم خون جلوی چشمامونو میگیره…
-خب کی دستور داد حمله کنید؟
-دستور کجا بود داداش...ما خودجوش حمله کردیم...ولی خداییش من خیلی رعایت کردما…
چجوری رعایت کردی؟
-دیگه گفتیم خیلی زیاده روی نکنیم...اینه که از قدرت کف دستمون بیشتر استفاده کردیم تو حمله…
-یعنی چی؟ دقیقا چیکار کردی؟
-هیچی دیگه...برادرا گفتن تو دستات قویه واسا هی واسه ما قلاب بگیر…
-توضیح بده…
-بابا آخه حمله اصلش این بود که بچه ها بتونن از دیوار سفارت برن بالا دیگه...ما هم هی وایسادیم واسه بچه ها قلاب گرفتیم که راحت برن بالا…
-یعنی تو چیزی رو آتیش نزدی؟
-آتیش؟ نه بابا...همچین میگین آتیش یکی ندونه میگه چه خبر بوده..نه بابا...چند تا پرچمو و یه سری کاغذ ماغذ دیگه این حرفا رو نداشت…
-تصاویرت هست که حتی به درختای سفارت هم رحم نکردی…
-من؟ نه….اتفاقا من به محیط زیست علاقه دارم...منتها اون درختا تو حیاط سفارت نقش سنگر رو برای دشمن ایفا میکرد…
-اون فحشا چی بود میدادی؟
-خب حقشون بود...شیخ دمر رو ...چیز نمرو اعدام کرده بودن...نباید بهشون فحش میدادیم؟ فحش که ندیم، آتیش که نزنیم، پس چیکار کنیم آخه برادر من؟
-صبر انقلابی...
-اهان... تا حالا اینجوری بهش نگاه نکرده بودم..چشم از این به بعد از این صبرا میکنیم…حالا میشه برم؟
-نه...هنوز کلی کار داریم…
-بابا آخه ما این وسط قربانی شدیم…
-یعنی چی؟
-بین آخه به ما گفتن امروز دادگاهه خب؟ بعد دیشب حاجی زنگ زد...نه شماها یه حاجی دیگه...آره زنگ زد گفت همه بچه ها فردا دادگاه باشن...بعد صبح اومدیم دیدیم هیشکی نیومده فقط ماییم و چندتا اسکل تر از ما...به زور آوردنمون خدمت شما…حالا چی میشه برادر؟ تو رو به روح شیخ دمر یه وقت بلا ملا سر ما نیارن اینجا...
-اون موقع که حمله میکردی باید این فکرا رو میکردی..ببرینش…
-نه نه نه...برادر من بسیار روح حساسی دارم اصلا به این ظاهرم نگاه نکنید...اصلا دفعه بعد به هر جا که شما گفتی حمله میکنم...جون آقا نکن این کارو...من بچه دارم...من قرار دارم...الهی روح شیخ کمر بخوره تو دمر این حاجی که ما رو پیچوند…. چی گفتم...برادر ول کن من توضیح میدم...برادر...برادر...
گفتگوی هم میهن...
ما را در سایت گفتگوی هم میهن دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
بازدید: 121
تاريخ: دوشنبه
4 مرداد
1395 ساعت: 7:02