داستان کوتاه شنل نوشته ی نیکولای گوگول

خرید بک لینک
داستان کوتاه شنل نوشته ی نیکولای گوگول
در این جستار هر روز چند بخش از داستان کوتاه شنل اثر نیکولای گوگول(1842) و ترجمه ی خشایار دیهیمی قرار داده می شود.

داستان کوتاه شنل نوشته ی نیکولای گوگول


و اما داستان:

در یکی از ادارات دولتی… اما بهتر است نگوییم دقیقا کدام یکی. چون هیچکس به اندازهی کارمندان اداری، صاحبمنصبان، افسران هنگ یا بهطورکلی هر فرد اداری دیگر زودرنج و زودخشم نیست. امروزه افراد هر گروه اهانتی را که مستقیما به شخص خودشان میشود اهانتی به کل جامعه تلقی میکنند . نقل میکنند که همین چندی پیش یک بازرس پلیس محلی (دقیقأ به خاطرم نیست کدام ناحیه و شهر) شکایتی مطرح میکند و در این شکایت با قاطعیت مدعی میشود که دولت و تمام قوانین به مسخره گرفته شده است و به نام مقدس شخص خودش نیز اهانت شده است . و برای اثبات مدعای خویش کتاب قطوری حاوی نوشتههایی بسیار خیالانگیز به عنوان مدرک ضمیمه کرده بود که در این نوشتهها، تقریبا هر ده صفحه یکبار، ذکری از یک پلیس مست لایعقل بهمیان میآمد . بنابراین برای اجتناب از ایجاد هرگونه سوءتفاهم بهتر است ادارهی مذبور را “یک اداره” بنامیم .

به این ترتیب؛ در ” ادارهای” ، ” کارمندی ” خدمت میکرد، این کارمند از نظر قیافهی ظاهری بههیچ روی وجه مشخصهای نداشت : مردی کوتاه قد، آبلهرو، و سرخ مو بود . چشمانش حالت چشمان نزدیک بین را داشت . قسمتی از سرش هم کچل و گونههایش پر از چین و چروک بودند . رنگ رویش هم به رنگ و روی اشخاص بواسیری میماند… اما خوب چارهای نیست ، گناه این یکی به گردن آب و هوای سنپترزبورگ است .

از جهت رتبهی اداری، (همیشه مسالهی رتبه را باید پیش از هر چیز روشن کرد) این کارمند به آن دسته از کارمندان تعلق داشت که معمولا دون پایهی ابدی خوانده میشوند و چنانکه خواننده اطلاع دارد، این دسته بهترین زمینه را برای شوخی و مسخرگی نویسندگان فراهم میآورند که آنهم باز برمیگردد به عادت شریف تو سری زدن به کسانی که قدرت تلافی ندارند . نام فامیل او باشما خچین که به وضوح پیداست از واژهی ” باشماخ ” بهمعنی کفش مشتق شده است . اما اینکه چه وقت و کدام ساعت از روز و چگونه این واژه پدید آمده بود معمای لاینحلی است . هم پدر و هم پدربزرگش هر دو و حتی شوهر خواهرش و کلا همهی باشماخچینها همیشه چکمه بهپا میکردند و فقط سالی سه بار زیر چکمههایشان تخت میانداختند . نام کوچکش آکاکی آکاکیویچ بود . شاید این نام به نظر خواننده عجیب و ساختگی برسد، اما اطمینان میدهم که هیچگونه قصد ظاهرسازی در این انتخاب دخالت نداشته است و تنها شرایط در هنگام نامگذاری وی چنان پیش آمده بود که انتخاب هر نام دیگری را مطلقا ناممکن کرده بود . در حقیقت جریان از این قرار است : اگر حافظه ام درست یاری کند، آکاکی آکاکیوویچ در شب 22 مارس متولد شد . مادر مرحومش، همسر کارمندی اداری و زنی ساده و مهربان، تمام مقدمات لازم برای برای مراسم تعمید و نامگذاری را تهیه کرد . هنگام انجام مراسم مادر هنوز از تخت پایین نیامده بود و رو به در دراز کشیده بود و پدر تعمیدی بچه، ایوان ایوانوویچ یروشکین، که که مردی استثنایی و منشی ارشد سنا بود، و مادر تعمیدی بچه، آرینا سمینوونا بلوبوروشکووا، همسر بازرس پلیس ناحیهای و زنی بهغایت پاکدامن، در کنار تختش ایستاده بودند .

ابتدا سه نام به مادر پیشنهاد شد : موکیا، سوسیا، و یا شهید راه خدا خوزدازات . اما مادر با خودش فکر کرد : ” اوه نه ، چه اسمهای عجیب و غریبی! ” برای فراهم آوردن رضایت خاطر مادر صفحهای از تقویم کلیسای اوٍُرتودوکس را گشودند اما باز هم سه نام کاملا منحصر بهفرد و غریب آمد : ” تریفیلی، دولا، و اراخاسی .” زن با خودش نجوا کرد : ” نه دیگر، این بلایی آسمانی است. باز اسمهایی مثل واروخ یا وارادات یک چیزی، اما مگ تریفیلی یا واراخاسی هم اسم میشود ؟! ” تقویم را ورق زدند و اینبار به اسامی پاوسیکاخی و واختیسی برخوردند . ” نه دیگر، روشن است که دست تقدیر در کار است . بنابراین بهتر است همان نام پدرش را به او بدهیم . پدرش آکاکی بود بگذار پسرش هم آکاکی باشد . ” و به این ترتیب بود که او آکاکی آکاکیوویچ نامیده شد . بچه را غسل نعمید دادند، اما در جریان مراسم بچه چنان بنای گریستن گذاشت و چنان رو ترش کرد که گویی از قبل دلش گواهی میداد که روزی کارمند دون پایه خواهدشد . البته ذکر تمام این جزئیات به این جهت بود که خواننده خودش قضاوت کند زنجیر وقایع بهگونهای از جبر محض نشات میگرفتهاند که اطلاق هر نام دیگری به آکاکی مطلقا محال بوده است .

اینکه دقیقا چه زمانی به استخدام اداره درآمده بود و چه کسی مسئول این استخدام بوده است بر کسی معلوم نیست . مدیران کل میآمدند و میرفتند، رؤسا تغییر میکردند، اما او در همان محل، با همان وضعیت و به همان کار- تهیهی پاکنویس از نامهها- ادامه میداد . چنان شد که دیگر عدهای معتقد شده بودند همانجا و با همان اونیفورم و طاسی سرش، مجهز و آماده برای انجام همان کار به دنیا آمده است . هیچکس در اداره کوچکترین توجهی به او نداشت . دربانها نهتنها وقتی از مقابلشان میگذشت از جا بلند نمیشدند، بلکه حتی نگاهی هم به او نمیکردند . گوی مگسی از آنجا عبور کرده است. معاون دفتر دسته کاغذی را زیر دماغش میگرفت، بیآنکه حتی به خودش زحمت ادای کلامی محبتآمیز را بدهد . فرضا بگوید : ” لطفا اینها را پاکنویس کن،” یا ” زحمت کوچکی باید به شما بدهم” و یا از همین تعارفات مؤدبانه که در ادارات معمول است . او نیز هر چه جلویش میگذاشتند، برمیداشت و بیآنکه نگاهی به کسی که کاغذ را تحویل میداد بیندازد یا سؤال کند که آن فرد حق ارجاع چنان کاری را به او دارد یا نه ؟ و حواسش فقط به کارش بود . کاغذها را برمیداشت و بلافاصله به پاکنویس کردنشان میپرداخت .

- - , .
.

گفتگوی هم میهن...

ما را در سایت گفتگوی هم میهن دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان بازدید: 126 تاريخ: پنجشنبه 24 تير 1395 ساعت: 10:30

صفحه بندی