شهروند هم میهن


روزی ز سر سنگ "بُزی" به هوا خاست
وز بهر طمع شاخ و ریش خویش بیاراست
بر راستی شاخ نظر کرد و چنین گفت
امروز همه ملک زمین زیر گوش ماست
گر بر سر خـاشاک یکی یونجه بجنبد
جنبیدن آن یونجه عیان در نظر ماست
بسیار منی کـرد و ز تقدیر نترسید
بنگر که از این چرخ جفا پیشه چه ها خاست
ناگـه ز قصابگاه یکی سـخت ساطوری
به تیزی ز قضا و قدر انداخت بر او راست
بـر گوش بز آمـد آن تیر جـگر دوز
وز عالم الویش به سفلیش فرو کاست
بر خـاک بیفتاد و بغلـتید چو ماهی
وانگاه ریش خویش کشید از چپ و از راست
گفتا عجبا این که ز چوب است و ز آهن
این تیزی و تندی و پریدنش کجا خاست
چون نیک نظر کرد پر خویش دران دید
گفتا زچه نالیم که از ماست که بر ماست
حجت تو منی را زسر خویش بدر کن
بنگر به بُز که منی کرد و چه ها خاست
من سرخوشـــــم از لذتِ این چشـــــم بہ راهی

برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان