
لباسِ «اِجباری» راکه پوشیدی،
نمیدانم چه شد
وچرا...
ولی ناگهان...
ساعت مُچیَت از کار افتاد،
خوابید تا ابد....
وتو نیز خواب ماندی...
آسوده بخواب!
دیگر لازم نیست ساعت ۵ صبح به اجبار بندهای پوتینت را یکی در میان ببندی،
واکس بزنی،
وبه خط شوی....
دیگر لازم نیست شبها ساعت ۱۰ ،به اجبار، خودت را به خواب بزنی....
آسوده بخواب!
مرخّصی!
دیگر برای خواب ماندن،
اضافه خدمت نمیخوری؛
دیگر لازم نیست برای ادای احترام،
پایت را محکم بکوبی!
آرام باش....
تا همیشه....!
پایت را هم که به درد نیاوَری...
مابرایت احترام میگذاریم!
دیگر لازم نیست برای خوردن لقمه ای نان خشک و دمپایی ابری ...
ظلّ آفتاب ،کلاغ پر برَوی!
دیگر از شرّ پتوهای کهنه هم راحت شدی!
کفنت دیگر،
سفید و زیبا و تمیز است!
مادرت هم دیگر ...
لازم نیست ثانیه هارا بشمارد!
دیگر موهای سرت را هم لازم نیست نمره ۴بزنی تا شیطنت های کودکیت فاش شود!
خودشان میریزند.....
باگناهانت.....
شاید هم روزه بوده ای.....
حتی اگر نمی توانستی....
باید میگرفتی!
افطاریت چه بود؟!
دیگر مادرت چشم به راه نمی مانَد....
تو در راهِ حفاظت از «من»
و« سرزمینت »٬
جان دادی!
شهادتت مبارک!
آرام بخواب تا ابد.....
در مقابلت می ایستم!
محکم پا میکوبم!
وادای احترام میکنم!
............
باز هم اشک شوق بریز مادر!
پسرت مَرد شد!
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان