رمان سایه سا | حدیث عیدانی

خرید بک لینک
رمان سایه سا | حدیث عیدانی
مقدمه:چشمان بسته ام غرق شده در آن خاطرات کهنه ی تلخ و شیرین....
غصه هایی که قصه شدند و شادی هایی که جاودانه...
سازی که آوازی برای دوباره بودن بود ، جهان را در آغوش آوایش فشرد و من
پریناز پرنیان ، آغاز کرده ام ، حس خوب دوباره ی حیات را @P4NiSH3R
با مردی که اخم های عمیقش از بین رفتنی نیست...
زمرد چشمانش ، می زند چشمانم را!...
و خود خواهیش لطافت روح زنانه ام را قلقلک می دهد!...
من با او
( پر باز کرده ام
پرواز کرده ام )....
به نام آنکه اگر حکم کند ما همه محکومیم
سایه سا
پریناز پرنیان
نیلوفر و سپیده توی کافی شاپ نزدیک دانشگاه منتظرم بودن ، با عجله رفتم پیششون و رو یه
صندلی نشستم :
- واااااااااااای مخم پوکید ... درود بر عمه های این طراح سوالا !...
سپیده - اصلا ما معطل نشدیما ، فقط یه ساعته اینجا منتظر جنابعالی هستیم !... تو هم اصلا به روی
مبارکت نیار !
- ااااااا ... خب کنکوره دیگه مث شما دو تا خرا تف تفی بدم و بیام بیرون؟ !
نیلوفر - میشه یه دقیقه در مورد درس و امتحان و کنکور فک نزنید؟ بخدا حالم داره بهم میخوره .
سپیده - تو هم که کلا امروز اعصاب داغونی !... از صبح تا حالا همش می خوای بپری به این و
اون .
خودم - واقعااااااااااااااااااا ... چته؟ !... چرا بلانسبت سگ ، مث سگ پاچه می گیری؟
نیلوفر - اعصابم خورده ... یه جورایی مطمئنم که تهران در نمیام ... ترررررر زدم !... خیلی
داغونم ، می گم بریم یه دوری بزنیم شاید از این حال و هوا در بیام ...
سپیده - تو اول موهاتو بکن تو ، زشته ... همش در اومده ... نیلو خیلی بی خیالی ها !... نذار
متصل بشم به برخورد فیزکی ها
-میشه یه امروز و گیر ندی مامان بزرگ؟ !... اصلا به درک که همه ی موهام دراومده ... تو رو
سننه؟
با بی حوصلگی پوفی کشیدم ... این دوتا باز می خواستن در این مورد با هم بحث کنن ... برای
اینکه باز شروع نکنن ، گفتم
- ولی نیلو خوب پیشنهادی دادا بریم دربند یه دوری بزنیم ... یه خورده هم آلوچه و لواشک
بخوریم ... یه ورزشی هم به این کمرمون بزنیم .
سپیده با بی حالی گفت:
- ننه بابای من که اجازه نمی دن !... هی می خوان گیر بدن ... ترجیح می دم نیام !
نیلوفر - بابا یه خرده التماس و گریه میکنی اجازه میدن .... من و پری هم کمکت می کنیم ...
***
وقتی رسیدم خونه ، ساعت شیش بعدظهر بود ... تا در و باز کردم مامان با صورتی
سرخخخخخخخ شده از عصبانیت اومد سمتم ... توی اون لحظه خودمو سپردم به خدا و مثل این
سربازا سیخ واستادم سرجام و مظلوم بهش نگاه کردم ...
- میذاشتی امشب نمیومدی خونه پری خانوم ... یه نگاه به ساعت انداختی؟ ... نمی گی ما دلواپس
می شیم؟ ... حداقل یه خبر می دادی که آدم نصفه عمر نشه !...
دوباره به ساعت مچیم نگاه کردم و با تعجب گفتم
- وا مامان تازه ساعت شیشه ! نیگا هوا هم روشنه !!!... تماسم بات گرفتم گفتم با بچه ها می
ریم دربند ...
- از صبح که رفتی بیرون فقط یه بار زنگ زدی نمیگی نگران میشم؟ ... فکر دل نگران منم بکن .
گونه شو بوسیدم ، همونجوری که داشتم می رفتم سمت مبل گفتم
- مامان جووووون ساری ، لفطا تمومش کننننننن ... غلط کردم ، از این به بعد هر نیم ساعت یه
بار بت زنگ می زنم ... جاااااان من اینقدر گیر نده بهم ...
صدایی آشنا باعث شد سکوت کنم ...
- آره مامان راست میگه چقد به این بدبخت گیرمیدی !
با تعجب به پویان که داشت با حوله موهاشو خشک می کرد نگاه کردم ، با خوش حالی از روی
مبل بلند
شدم و دویدم سمتش ... با جیغ رفتم تو بغلش و موهای خیسشو کشیدممممممممممم ... خندید و
منو نشوند
رو مبل و خودشم کنارم نشست ...
- تو کی اومدی؟ !... واااای پویان چقد پیرررر شدی !...
- وحشی جان یه ساعتی هس رسیدم !... پیرم باباته !... تو دو هفته پیش منو دیدیا ... چرا چاخان
می کنی که
پیر شدم؟ !
- بابای من از صد تا جورج کلونی جذاب تر و جوون تره !.. نامرد چرا اطلاع ندادی که می خوای
بیای؟
- خب میخواستم سورپرایز بشید اشکالی داره؟ !
با همون غیرتی که به زبان فارسی داشتم گفتم
- بی تربیت سورپرایز نه و غافلگیر !...
- برو کشکتو بساب بابا ... کنکور چطور بود؟
وای دوباره اسم کنکور اومد ، اصلا به اسمشو خودش حساسیت پیدا کرده بودم ... مور مورم شد
... آهی
کشیدم و گفتم
_ باور کن نمی دونم !... اصلا دولتی نشد آزاد !...
پویان با صدای بلندی خندید و گفت
- بابا تو که این همه خر خونی کرده بودی ، ینی اینقد خنگی؟
با حرص پاشو نشگون گرفتم ...
- اصلا به تو چه؟ !... حرف نزن و دهن گشادتو ببند !...
مامان با سینی شربت اومد پیشمون ...
- دستت مرسی مامان ژوووووووونم ...
- نوش جونت عزیزم ....
بعد از کلی حرف زدن و شوخی با پویان جمع رو ترک کردم و رفتم تو اتاقم تا لباسامو عوض
کنم و
کمی ویولن تمرین کنم ... ساز قشنگم روی تخت بود ، دویدم طرفشو محکم بوسش کردم ....
- سلام به بهترین همدم دنیا !
سریع لباسامو عوض کردم شروع کردم به نواختن ... صدای در اتاق باعث شد دست از کار بکشم
- بله؟
- منم پویان
- بیا تو
کله شو اورد داخل اتاق و با لحن بامزه ای گفت
- منم میخوام گوش بدم !
خندیدم
- تو که اینقد علاقه داری چرا یاد نمی گیری؟
- شنیدن رو بیشتر نواختن دوست دارم ... یالله پدر خوانده رو بزن واسم ... زود تند سریع !
- بشین رو تخت خسته میشی واستاده ...
پویان نشست و گفت
- بفرمایید ... حالا شروع کن .
مشغول زدن آهنگ پدر خوانده شدم ، وقتی آرشه رو روی اولین سیم کشیدم تمام غم های دنیا
هجوم
اوردن سمت قلبم ، چشمامو بستم ... دیگه چیزی نفهمیدم ... انگار تو این دنیا نبودم !...
***
دو نوزاد دختر ، یکی را درون جعبه ی ویولن و دیگری را درون جعبه ی چنگ نهاد ... می
گریست و
می گریست ... صدای هق هق گریه اش ، نوزادان پاک و معصوم را به هراس می انداخت ... هر
کدام را
جلوی در خانه ای گذاشت ، در خانه ها را زد و گریخت ... بی هدف در خیابان های خلوت و
تاریک
پرسه میزد ، دیگر راهی برایش نمانده بود ... آنقدر بیچاره و بدبخت بود که نمی توانست
دخترانش را
خودش بزرگ کند ... به آخر خط رسیده بود ... هیچ توجهی به اطرافش نداشت ... ناگهان با
اتومبیلی
بخاطر سرعت سرسام آوری که داشت برخورد کرد ... هیچ دردی را احساس نکرد .... آرام ...
راحت و
بی دغدغه ، چشمان زیبایش را بر هم نهاد و خفت ... با لبخندی تلخ ! .... خفت ....
با جیغ بلندی از خواب پریدم ، دونه های عرق صورتم رو پر کرده بود ، مامان سراسیمه وارد
اتاقم شد
و با نگرانی بغلم کرد ، بغضم ترکید ...
- چی شده عزیزم؟ ... چرا گریه میکنی ؟ .... الهی فدات بشم ... نترس باز خواب دیدی ....
- ما ... مان ... تو رو .... خدا تنهام نذار ....
- عزیزم ... قشنگم .... گلم .... من و پدرت و برادرت همیشه کنارت هستیم .... حالا بخواب
دخترم ... بخواب
و این دفعه به شهر رویاهای رنگین سفر کن ...
و منو روی تخت خوابوند و پتو رو رویم کشید ...
***
راوی
چمدونش رو بست و کنار تختش گذاشت ... دوباره باید به دانشگاه می رفت ... با پویان قراره
عصر رو
گذاشته بود که با هم حرکت کنن و برن شیراز .... نیلوفر دوباره فریاد زد :
- اههههههههههه .... سینااااااااااااا بیا دیگه ... صد دفعه گفتم ناهار حاضرهههههههه ....
وقتی روی صندلی نشست رو به نیلوفر گفت :
- عصابت خیلی ضعیفه ها ... یادم باشه آدرس مطب اون دوستمو که روان شناسه بت بدم !...
با این حرف همه زدن زیر خنده به جز نیلوفر، با عصبانیت جواب داد :
- منم یه دوست دارم که به غیر از دندون ،گوشم ارتودنسی می کنه !... حتما آدرسشو بت میدم
!!!
- مگه گوشای من چشونه؟ !
- چشون نیست؟ !... صد دفعه از پذیرایی داد زدم ناهار حاضره !... گلوم جر خورد !...
- بابا بسه دیگه غذاتونو بخورید و اینقد بحث نکنید ...
سینا و نیلوفر مجبور شدن سکوت کنن ....
- سینا پسرم کی حرکت می کنی؟
- طرفای شیش یا هفت ...
وقتی ناهارشو تموم کرد به اتاقش رفت ... روی تختش دراز کشید و به عکسی که روی دیوار خود
نمایی میکرد خیره شد ... دختری توی عکس به سینا نگاه می کرد و لبخند می زد ... سینا قلبش
لرزید، اونم به روی سوگندش لبخند زد ...
بعد از خواب دو ساعته ای که کرد دوشی گرفت و لباس اسپرتی تنش کرد ... چمدونش رو
برداشت
و از اتاق خارج شد ... همه توی پذیرایی نشسته بودن و تلویزیون می دیدن ، وقتی چشمشون به
سینا
خورد ساکت شدن .... نیلوفر با تعجب پرسید :
- مگه نگفتی ساعت شیش میری؟ الان که پنجه !...
- می خوام یه سری به سوگندم بزنم ...
از همه خداحافظی کرد و به سمت خونه ی سوگند حرکت کرد ...
***
- سلام به بهترین پری دنیا !...
سوگند با لبخند گفت
- سلام به بهترین عشقققققق دنیا ... بیا تو عزیزم ...
وقتی از حیاط گذشتن و وارد پذیرایی شدن ، سینا پرسید :
- تنهایی؟
- مامان و بابا رفتن خرید ... منو سپیده تنهاییم ...
- راستی این گل واسه شماست بانووووووووووووی من ...
سوگند با خوشحالی خندید و دسته گل رو از سینا گرفت و پرید تو بغلش ...
-مرسی عزیزم .... الهی من فدای گل اوردنات بشم ...
صدای سپیده اونا رو به خودشون اورد ....
- سلامممممم سینا خاننننننننننننننن حال شماااااا؟ !
سینا با دیدن سپیده ، سوگند رو بیشتر به خودش فشرد و جواب داد
- سلام وروجک ، خوبم ...
سپیده که به شدت سعی میکرد خودشو نگه داره تا نخنده ، گفت :
- مزاحم که نشدم؟ !
- تو که همیشه مزاحمی خواهر زن گرامی !!!
- بده هی میام شما رو به صراط مستقیم هدایت می کنم؟ !... راستی سوگی با نیلو و پری می
خوایم
بریم نتایج کنکور و بگیریم ....
- وا خب از نت نتایج رو ببین !...
- حال نمیده اونجوری !... باید بریم از دکه روزنامه بخریم !...
- اوکی ایشالا آزاد رو قبول شده باشین !
- بیشووووووووووووووووری دیگهههههه .... من برم خدافظ ...
- مواظب خودت باش ...
وقتی سپیده از خونه خارج شد سوگند با حرص به سینا نگاه کرد ، سینا با خنده روی مبل ولو شد
و سوگند گفت :
- بله خندیدنم داره !... بذار ازدواج کنیم می دونم چیکارت کنم !...
- تهدید می کنی؟ !
- کی؟ من؟ ... ابدا !... من فقط دارم اولتی ماتوم میدم ! همین عزیزمممممممم ...
با ناز دستاشو دور گردن سینا حلقه کرد ... رو پاش نشست وادامه داد :
- من عاشق همین پررو بازیاتم ...
خوب می دونست چجوری سینا رو به قول خودش گوش دراز کنه !...
- خوب بلدی خرم کنیا !!!...
- واااااااااا این چه حرفیه عشق من؟
و گونه ی سینا رو بوسید ... سینا هم یه بوسه ی آروم و کوتاه نشوند روی لبای قلوه ای سوگند ...
- امروز میری دیگه؟ !
- متاسفانه بله ...
- آروم رانندگی کنیا ... نذار تا وقتی که برسی دلشوره داشته باشم ...
- به روی چشم خانومم ... امر ، امر توئه ...
سوگند آهی کشید و بیشتر به سینا چسبید و با لحن طنازی که سینا رو دیوونه می کرد گفت
- چجوری دلت میاد هی منو بذاری و بری؟ ... من خیلی بهت نیاز دارم سینای من ... دوست دارم
توی تموم لحظات عمرم کنارم باشی ...
سنا با بی قراری گردن لطیفش رو غرق در بوسه کرد و توی همون حالت گفت
- تو فکر کردی برای من راحت می گذره؟ !... دوریت روانیم می کنه !...
و سرش رو در انبوه موهای سوگند فرو برد و نفس عمیقی کشید ... بعد از چند لحظه سوگند
گفت :
- نمیشه امروز دیر تر بری؟ !
سینا سرش رو از موهای سوگند بیرون اورد و نگاهش کرد ... لحن شیطون سوگند خنده رو روی
لبهاش نشوند ... هلش داد رو مبل و خودش روش خیمه زد ... سوگند با صدای بلندی خندید و
دستش رو گذاشت روی سینه ی نامزدش ...
- حالا من یه چی گفتم تو ...
سینا نذاشت ادامه بده ... لبای پر عطششو گذاشت روی لبای شیرین عشقش و باعث شد که
سوگند هم در
آرامش همراهیش کنه ...
***
پریناز
از خوشحالی داشتم بال در میاوردم ... در خونه رو باز کردم و فریاد زدم :
- مااااامان ... مامانننننننننننننننن ... مامانننننننن ...
مامان با تعجب از آشپزخونه بیرون اومد و گفت
- چته؟ چرا خونه رو گذاشتی رو سرت؟
با صدای بلندی خندیدم و محکم مامان رو بغل کردم ....
- قبول شدممممممممممممممممممممممم ممممم .... همون رشته ای که می خواستم .... وای مامان
دارم از خوشی می میرمممم ...
مامان خیلی خوشحال شد ... محکمتر بغلم کرد ...
- وای پریناز خیلی خوشحالم کردی ، آفرین دخترم .... بهت افتخار می کنم .... آفرین دختر گلم
...
حس کردم داره گریه می کنه ... از آغوشش اومدم بیرون و با انگشتم اشکاشو پاک کردم ...
- چرا گریه می کنی؟ ... بخدا دلم با دیدن اشکات می گیره ...
- گریه شوقه عزیزم ... خوشحالم بابت قبولیت ...
- فقط یه مشکلی هست مامان ... من .... من شیراز قبول شدم ...
حس کردم مامان حسابی جا خورد ... اما سعی کرد به روی خودش نیاره !...
- خب چه اشکالی داره؟ ... ما از اول میدونستیم که ممکنه شهرستان قبول بشی !...
- یعنی ناراحت نشدی؟ !... مامان اگه راضی نباشی نمی رم ... می خونم واسه ی تهران ...
- ناراحت ؟دیوونه ای؟ !.... راستی یه جشن مفصلم بخاطر قبولیت باید بگیریم !...
غمم یادم رفت .... با خوشحالی پریدم هوا ...
- آخ جووووووووووون ... خیلی باحالی مامان .... الهی من فدات بشم ....
مامان خندید و گفت
- اینقد زبون نریز شیطونم .... زود برو لباستو عووض کن بیا کمکم سبزیا رو خورد کن !!!
ای بابا مامان ما هم مهربون شدنش یه ثانیه س هاااااااااا .... نگو کار داره بام اینقد مهربون شده
!... با قیافه ی کش اومده گفتم :
- چشممممممممممممممم ....
***
هر سه تا مون ناراحت و غمگین بودیم ... برای اینکه باید مدت زیادی از هم دور می موندیم
.... نیلوفر، ارومیه و سپیده تهران قبول شده بود ... افسرده تر از همیشه به سمت سازم رفتم .... صدای گریه ی ساز تو خونه بلند شد .... اون شب باد سردی می یومد ، چشمامو بستم ... از این
دنیا کنده شدم و انگار روی ابراها راه می رفتم .... هر پنجه ای که به ساز میزدم انگار غم و
غصه ی کل دنیا رو تو دلم می ریخت ... مامان در زد و وارد اتاقم شد ...
- پری مادر چرا اینقد ناراحتی؟ ... صدای گریه ی سازت کل خونه رو برداشته ...
با ناراحتی روی صندلی نشستم ...
- مامان خیلی گیج شدم ، شاید دارم ناشکری میکنم ولی نمی دونم خونواده ی اصلیم کی
هستن؟ ... زندن ؟مردن؟ ... هیچی ازشون نمیدونم !... اون کابوس لعنتی هم هر شب خوابو از
چشام دور میکنه ... هر شب باید عذاب بکشم ... دیوونم کرده ... سوگند ... شباهت عجیب من و
اون به هم ... در ضمن اون نوازنده ی چنگم هس ... اینا ینی چی مامان؟ بخدا هضمش برام سخته
خیلی سخته ...
دیگه نتونستم ادامه بدم ، بغض راه گلوم رو بدجوری گرفته بود ... مامان با ناراحتی اومد بغلم
کرد و با صدای لرزونی که حاصل از نگه داشتن بغضش بود در گوشم آروم زمزمه کرد ...
- گریه کن ... نذار بغض گلوت رو اذیت کنه گلکم ... گریه کن بذار کمی از اون بغض صدات کم
شه ....
ضجه زدم ....
- خیلی سخته مامان ... خیلی ...
آهی کشید و با صدای غمداری جواب داد ...
- نمیتونم بگم درکت میکنم ... چون هیچوقت این درد بزرگت رو تو زندگیم احساس نکردم ... فقط

گفتگوی هم میهن...

ما را در سایت گفتگوی هم میهن دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان بازدید: 109 تاريخ: جمعه 24 ارديبهشت 1395 ساعت: 0:12

صفحه بندی