نهانخانه دل
همه جا شلوغ بود نمی توانستم راهم را از میان جمعیت پیدا کنم. داشتم از کلافگی می مردم گرمای نفس های افراد را احساس می کردم اما احساس خوشی داشتم من این انسان غیر اجتماعی و نامعقول عاشق جمعیتم عاشق وجود فشرده و بی نظم انسان ها عاشق بی بند و باریشان عاشق وجودشان تک تکشان را دوست داشتم و دوست دارم و بیشتر از آنها شهر تهران را. این جمعیتی که برای یک هدف، برای بیشتر فکر کردنشان، برای هدفی که شاید من به اندازه آنها به آن اعتقاد ندارم اما قبولش دارم دور هم جمع شده اند و شعار می دهند این جمعیت را دوست دارم در آنها همسایه بچگیمان که با هم بزرگ شدیم را می بینم کسی که زمانی می پرستیدم اعتماد به نفسشان را می بینم اعتماد به نفسی که زمانی می پرستیدم اما الآن احساسی نوستالژیک، کاملا نوستالژیک، در من بیدار می کند این ها آدم هایی هستند که من دوست دارم. تا مدت ها آرزویم این بود که شبیه ایشان باشم چطور می توانم این ها را دوست نداشته باشم شاید اگر در قسمت دیگری از شهر که قشر دیگری از افراد هستند چنین جمعیتی چنین تجمعی برای همین هدف برگزار می شد نمی توانستم با ایشان ارتباط برقرار کنم نمی توانستم دوستشان داشته باشم اما من اصلا در این تجمع هدفی ندارم. البته هدفی ندارم شاید کاملا صادقانه و درست نباشد من قصد این تجمع را تایید می کنم خوشحالم که افراد با من در این زمینه همسو هستند اما معتقد نیستم که این تجمع به نتیجه ای خواهد رسید البته شاید هم موثر باشد اما من اصلا آدمی نیستم که اینقدر به این چیزها فکر کنم من فقط از وجود مردم مست شده ام. خودم را دشنام می دهم زیرا چنین تجمعی مسلما جای من نیست اما چه اهمیتی دارد. این تجمع این هماهنگی به خودی خود بی نتیجه نیست اما من اینجا زیادم من به اینجا تعلق ندارم و با خودم فکر می کنم اگر هم این تجمع نتیجه ای بدهد تو دلیلش نیستی تو یک نفر به این جمع اضافه نمی کنی تو فقط یک انسان ضعیفی که نتوانستی در محبت و احساس نعشگی حاصل از این اجتماع خودت را خفه نکنی تو هیچ چیز از این جمع نمی فهمی اما چه فرقی می کند؟!
خودم را شل می کنم کسی دارد سخنرانی می کند ملت گوش می دهند و ناگهان همه با هم شروع به شعار دادن و سروصدا کردن می کنند مثل اینکه دارند شعار خاصی را می گویند گوش می دهم می خواهم من هم با دیگران شعار سردهم دهانم را باز می کنم که چیزی بگویم صدای خودم را که می شنوم دیگر چیزی نمی گویم لبخندی بر لبانم می نشیند و سرم را پایین می اندازم به شعار دادن جمعیت گوش می کنم و احساس خرسندی می کنم مردم را نگاه می کنم دوباره همان احساس کرختی همراه با لبخندی به سراغم می آید. فکر می کنم عکس العمل هایم عجیب و غریب بوده پسری که بغلدستم ایستاده برگشته و دارد من را نگاه می کند برمی گردم و نگاهش می کنم بله خود اوست این نمونه موجودیست که تا چند سال پیش می پرستیدمش یا شاید هم در ذهنم چنین موجودی از او می سازم زیرا نمی خواهم تصوراتم خراب شود با حالتی متعجب مرا نگاه می کند بر می گردم و به او لبخند می زنم لبخندی که اگر ته دلی وجود داشته باشد این لبخند از یکی از پایین ترین قسمت های آن می آید اگر نگویم پایین ترین آن، لبخند مرا که می بیند لبخند می زند و دستش را بر شانه من گذاشته فشاری می دهد اگر چند سال پیش بود این احساس همدلی مرا از این رو به آن رو می کرد اما حالا به یاد می آورم که چه فاصله ای بین ما وجود دارد دستی بر پشتش به نشانه همدلی می زنم و فکر می کنم متوجه سرد شدنم می شود. بله اعتماد به نفس پیدا کردم دیگر دستپاچه نمی شوم اعتماد به نفسم زیباست اصلا احتیاج به تماشاچی دارد چنین اعتماد به نفسی نباید دور از چشم یک پرستش کننده به نمایش گذاشته شود اما به چه قیمت این قدرت به چه قیمت به دست آمده احساس تنهایی طوری وجودم را احاطه می کند که دوستمان بعد از مدتی نگاه داشتن دستش به همان حالت، آن را از شانه ام بر می دارد نمی دانم حالا درباره ام چه فکر می کند اما مهم هم نیست چون نمی داند که اصلا فکر کردن یعنی چه! اصلا اگر کمی می فهمید عکس العمل نشان نمی داد! سعی می کرد راه خودش را درون وجود من باز کند اما نمی فهمد از من دور می شود و طوری که چندان جلب توجه نکند جایش را عوض می کند ازش متنفرم نمی دانم اگر کسی باشد که مثل من بفهمد و مانند من فکر کند عکس العملش چه خواهد بود؟ شاید باید فکر کنم او هم دارد از درون خودش مطالب را می بیند او هم احساسات و عکس العمل هایی دارد و اگر کس دیگری مانند خودم عمل می کرد عکس العمل من چه بود؟ اما این ها برای من مهم نیست من نمی توانم و نمی خواهم خودم را جای او بگذارم او رفت، به خاطر اینکه کلیشه ای فکر می کند، به خاطر اینکه در این موقعیت من باید دستم را به شانه او می زدم و با او هم صحبت می شدم، اما این حرکت من یعنی من موجود متکبری هستم بله من را قضاوت کرده احساسی در وجود هیچ کدامشان نمی بینم تنها تجزیه تحلیل های کلیشه ای! خودشان را از زندگی رها کرده اند. از همه شان متنفرم. اصلا نباید می آمدم.
گفتگوی هم میهن...
ما را در سایت گفتگوی هم میهن دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
بازدید: 90
تاريخ: يکشنبه
12 ارديبهشت
1395 ساعت: 14:58