
1
سال ها ،بدون "اون" گذشت...
و من هنوز هم "هربهار" روی همین نیمکت رنگ و رو رفته ی پارک میشینم و منتظر اومدن دخــــتری ام از جنس خورشید و از بوی بابــــــونه...
که دامـــن چین دارشو توی دستاش بگیره...
با اواز گنجشکا برقصـــه...
گل ها رو بــــو کنه ...
و وقتی یه بابونه بین موهاش میذاره ،
حتـــی "بهـــــــــــار" هم حسودی کنه !...

2
وقتی از بهار میگوییم، اکثر ما، یادِ زیبایی و لطافت آن می افتیم.... اینکه چقدر سبز شدن برگها و اعتدال هوا، دلنشین است و چه خوب می شد همه سال، بهار بود..... اما شاید زیباییِ بهار به این علت برای ما زیبا به نظر می آید که گرمای تابستان و زردی پاییز و سرمای زمستان را تجربه کرده ایم.... شاید اگر همیشه بهار بود، بهار هم مثل خیلی از نعمتهای دیگر، برایمان تکراری می شد و ارزشش را از دست می داد..... برای همین به نظر می رسد که بهار، زیبایی و لطافت و اعتدالش را مدیون فصلهای دیگر است.....

3
کنار پنجره زندگی ایستادم
عطر شکوفه بهار نارنج
خبر می دهد از امدنت...
چشمانم خیره به
سبزه های کنار جاده
و دلم در تلاطم نسیم
و من هنوز چه بی صبرانه منتظرم......

4
الهی؛ زمهریر را به امید نغمه های بهاری ات بر شانه های یلدایمان کشیدیم و لحظه لحظه انتظار کشیدیم تا مست شویم؛چشمانم را می بندم تا غرق شوم در دریایی از عطر و طراوت بهاری و ناگهان در بغلم، بغلی از شکوفه های بهاری را احساس می کنم.تو را سپاس که رخصت مست شدن از نعمت بهارت را ارزانی ام داشتی، آیا باورم می شد شبهای سرد و خشک زمستانی را به یادها بسپارم و پایکوبان در بهارت، سپاس لحظه های شوقمان را تقدیمت کنم..آری اگر نگاه عاشقانه ی آدم برفی ِ دلم نبود، تاب دوری و انتظار بهار را با که سهیم می شدم؟و چه زیبا بنده ی رسولت، دل بهاری ام را سرمست رستاخیز تو می کند( هر وقت بهار را دیدید، بسیار از قیامت یاد کنید)و چه تعبیر زیبایی ست از دوباره جان دادن به کالبد بی جانمانو اینک می خواهم دست دلم را بسپارم به بهار کامل؛ بهاری که نمی بینمش اما همیشه دلم مدیون دل ِ بهاری اوست.......
«آخرین روز از آخرین ماه سال نود و چهار»

5
بهار امد با شکوفه هایش که درختان را عروس شاهان کند
بهار امد با عشوه هایش که طبیعت را عاشق انسان کند
بهار امد با نغمه هایش که ساز را بر لب بلبلان لرزان کند
بهار امد با اردیبهشتش که جان را بر تن عشق عریان کند

6
زمين نگاهش به اسمان دوخته شد براي ِ باريدنِ عشق
و عشق ميريزد از لهجه ي ِ باران
و چكاوك ها خبر دادند از كوچي عظيم
براي شروعِ فصلي نو از عاشقي
اسفندِ دلت را ارديبهشتي كن
و قلكِ قلبت را پر كن از سكه هاي ِ محبت
اينه ي ِ نگاهت را غبارروبي كن و ببين اسمان چقدر ابي ست
پنجره ي ِ عشق را باز كن و به مهتاب بگو
شب چقدر كوتاه است و مسافر در راه
گوش كن!
ساز زندگي كوك است حتي در سمفوني مردگان
اري ابتداي بهار ابتداي زندگيست.....

7
گفتگوی هم میهن...
ما را در سایت گفتگوی هم میهن دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
بازدید: 129
تاريخ: چهارشنبه
1 ارديبهشت
1395 ساعت: 16:58