دیدار
ديدار
در آن «شب سياه»
كه قلبم، در راه گلويم، ايستاده بود،
به آن،
جلوه ى روشنايى، رسيدم.
او
در گوش صبحدم چنين گفت:
تو هيچگاه،
به خودت نمى انديشى.
اما به يك ليوان، بسيار ...
او
در جلوه ى طلوع چنين گفت
تو،
«خويشتن» را گم كرده اى.
گمشده ى تو در «تو» خلاصه مى شود.
او در اوج نيمروز،
هنگامى كه از من جدا مى شد، زمزمه كرد
تو خيال مى كنى سراب ها تو را سرشار مى كنند؟؟
ببين قلب تو،
در راه گلويت ايستاده،
بوى مرگ مى دهد.
- - , .
گفتگوی هم میهن...
ما را در سایت گفتگوی هم میهن دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
بازدید: 51
تاريخ: شنبه
8 اسفند
1394 ساعت: 10:16