گفتگوی هم میهن

متن مرتبط با «خاطرات» در سایت گفتگوی هم میهن نوشته شده است

خاطرات جالب یک آمریکایی از سفر به ایران

  • نیلوبلاگ

    خاطرات جالب یک آمریکایی از سفر به ایران ایرانیها، متمدن، دیپلمات و مهماننواز هستندخاطرات جالب یک آمریکایی از سفر به ایرانایرانیها، متمدن، دیپلمات و مهماننواز هستند که ارزشهای خانوادگی قدرتمندی دارند. ایران دارای یک طبقه متوسط بزرگ و تحصیلکرده است. دموکراسی برای مردمان ایران به شدت ارزش دارد و در انتخابات به شکل گسترده شرکت میکنند. آنها توجه عمیقی به حقوق بشر دارند.فرارو- یک شهروند آمریکایی پس از سفر به ایران به شدت از رویکرد کشورش در قبال ایران انتقاد کرد و خواهان رفع سوءتفاهم بین دو کشور شد.به گزارش فرارو، ریچارد پیتیگرو، طی یادداشتی در روزنامه آمریکایی ریجیسترگارد ضمن انتقاد از رویکرد آمریکا در قبال ایران نوشت: شیطاننمایی از ایران را متوقف کنیم. روابط ما با این کشور در دهههای...

    ادامه مطلب
  • خاطرات ملاقات با ارواح کاربران

  • نیلوبلاگ

    نوشته اصلي بوسيله maryam634 ولی من شنیدم اجنه اصلا اجازه ورود به دنیای انسانها رو ندارن و کسانی که میگن با اجنه ارتباط دارن اشتباه میکنن ... اگرچه اجازه ندارن اما اجنه هم مثل انسان از خدا سرپیچی میکنن و یا از طریق برخی راه ها که هرکسی ازشون اطلاع نداره به زور وارد دنیای انسان ها میشن .بنده اشخاص بسیاری رو دیدم که با مراجعه به ملاهای معتبر سراسر کشور تونستن وجود اجنه رو به چشم خودشون ببین .یکی از دوستان بنده شخصا مراجعه کرده بود به ملا و به دستور این ملا یک جن ضربه فیزیکی بسیار محکمی از پشت سر به این دوست بنده وارد کرده بود که وقتی سرش رو برگردوند هیچکس پشت سرش نبود ....

    ادامه مطلب
  • خاطرات بقایی از زندان رفتن چند روزه

  • نیلوبلاگ

    یه جوری از خاطرات زندانش میگه که انگاری بیست سال زندان بوده ...باید یه نقش توی فیلم فرار از زندان بهش بدن ... فکر کنم خاطراتش از نقش اول اون فیلم بیشتره ... :-))+ یه جوری از وضعیت زندانها میگه که انگاری تجاوز و قتل توی کهریزک ، توی عصر قاجار اتفاق افتاده ... خیر جناب .. ظاهرا اعتصاب غذا تنها تاثیری که در شما داشته، فراموشکاری بوده ......

    ادامه مطلب
  • خاطرات مراسم عروسی یک فرمانده در مسجد

  • نیلوبلاگ

    برادر بزرگترم که ایشان هم شغل پدر را انتخاب کردهو کارمند صنایع دفاع بود سال ۵۷ ازدواج کرد.بعد از او لیلا که چند سال از من بزرگتر بوددر سال ۶۰ عروسی کرد.به واسطه این دو ازدواج من با این موضوع تا حدودی آشنا بودم.اولین خواستگاری که برایم آمد دوست خود حاجعلی بود.شهید موحددانش در شهرک خاورشهر با ما همسایه بودند.خانه ما شمالی و منزل آنها جنوبی بود.خب ما با هم رفت و آمد داشتیم.آن زمان مثل الان نبود که همسایه ها از هم بیخبر باشند.روابط خوبی بین اهالی محل برقرار بود.یک روز مادرم مرا فرستاد منزل آنها ت...

    ادامه مطلب